داستان های کوتاه یکی از پرطرفدارترین کلمات در دنیای اینترنت به شمار می آید لذا سعی کرده ایم بهترین داستان های کوتاه اعم از داستان کوتاه آموزنده، داستان کوتاه خنده دار و داستانک های زیبا و تاثیر گذار را برای شما گردآوری کنیم که امیدوراریم از این داستانک ها و داستان های کوتاه لذت ببرید.

داستان های کوتاهدر ادامه 3 داستان کوتاه فارسی بسیار تاثیرگذار را برای شما آماده نموده ایم که امید است مورد رضایت شما قرار گیرد.

داستان های کوتاه داستانک دزد جوانمرد

داستان کوتاه (داستانک) : دزد مال، نه دزد دین

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.
در داستان ها آمده است که روزی راهزنی بر مسافری راه را بست و چیزهای گران بهایی از او یافت که دعایی نیز بر آن بسته شده بود. آن راهزن آن اموال را به صاحبش بازگرداند. هنگامی که دلیل کارش را از او پرسیدند، گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، اموال و ثروت او را حفظ می کند و من دزد اموال او هستم، نه دزد دین و عقیده ی او! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد دین و عقیده او نیز بودم و این کار دور از جوانمردی است.
امیدواریم از این داستان کوتاه (داستانک) ولی آموزنده لذت برده باشید.

داستان کوتاه خرید معجزه داستان کوتاه (داستانک) : خرید معجزه

سارای هفت ساله به طور اتفاقی شنید که والدینش در مورد بیماری برادر کوچک ترش صحبت می کنند و متوجه شد که برادر کوچکش سخت مریض است و والدینش توانایی مالی درمان او را ندارند.
پدر به تازگی از کار بیکار شده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی گران برادر را پرداخت کند. سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر گفت : فقط معجزه است که می‌تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، پول ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار بود!
سپس خیلی آهسته از درب پشتی منزل خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان منتظر ماند تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بود که متوجه بچه‌ ی هفت ساله داستان کوتاه ما شود.
دخترک پاهایش را به هم می‌زد و سر و صدا می‌کرد ولی داروساز این داستان آموزنده هیچ توجهی نمی‌کرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و پول ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت…..
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می‌خواهی؟ دخترک جواب داد:‌ برادرم خیلی بیمار است، میخواهم کمی معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسید: معجزه بخری؟!
دخترک داستان ما توضیح داد: برادر کوچکم، سرش چیزی رفته و پدرم می‌گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟! داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نداریم.
چشمان دخترک گریان شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی بیمار است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می‌توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس شیکی داشت، از دخترک پرسید چقدر پول داری؟ دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد شیک پوش نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چقدر جالب، فکر می‌کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی است!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من میخواهم برادر و پدر و مادرت را ببینم، فکر می‌کنم معجزه برادرت را من داشته باشم. آن مرد دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب در بود فردای آن روز عمل سنگین جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او را از مرگ حتمی نجات داد.
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما سپاس گزارم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود. می‌خواهم بدانم هزینه این عمل جراحی چقدر است؟ دکتر لبخندی زد و گفت:‌ چیز زیادی نشده است فقط 5 دلار کافیست!!!
امیدواریم از این داستان کوتاه (داستانک) زیبا لذت برده باشید و به معجزه عشق پی برده باشید…

بیشتر بخوانید >>>  داستان واقعی : یک داستان واقعی باحال از کوروش

داستان کوتاه قهوه مباداداستان های کوتاه : داستانک قهوه مبادا

همراه یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه ‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ قهوه دادیم. به سمت میز که می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند… و آن ها هم سفارش قهوه دادند : 5 تا قهوه لطفا… 2 تا برای ما و 3 تا هم قهوه مبادا… سفارش‌شان را حساب کردند، و 2 تا قهوه‌شان را برداشتند و بیرون رفتند.
از دوستم سوال کردم : داستان های کوتاه این قهوه‌های مبادا چی بود؟
دوستم جواب داد: اگر کمی صبر کنی به زودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو متوجه می شوی…
آدم‌های دیگری نیز وارد کافه شدند… دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند…
سفارش بعدی 7 ‌تا قهوه بود ولی از طرف 3 تا وکیل… 3 تا قهوه برای خودشان و 4 تا قهوه هم مبادا…
داستان داشت جالب می شد. همان‌طور که به داستان کوتاه قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای زیبای آفتابی و منظره‌ی زیبای خیابان رو به روی کافه لذت می‌بردم،
مردی با لباس‌های کهنه وارد کافه شد که بیشتر از هر چیزی به گداها شباهت داشت… با مهربانی از قهوه ‌چی سوال کرد: قهوه‌ی مبادا هم دارید؟
یک داستان کوتاه خیلی ساده‌ بود! مردم به جای افرادی که نمی‌توانند پول قهوه بدهند، با پول خودشان قهوه مبادا می‌خرند…رسم قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا آغاز شد و کم‌کم به همه‌جای دنیا سرایت نمود…بعضی‌ مکان هه هست که شما نه فقط می‌توانید نوشیدنی گرم برای کسی بخرید،بلکه می‌توانید هزینه یک ساندویچ یا حتی یا یک غذای گرم یک نفر دیگر را نیز بپردازید.

بیشتر بخوانید >>>  2 داستان کوتاه زیبا از سری داستان های زیبا (جذاب و خواندنی)

امیدواریم از این داستان های کوتاه (داستانک) و خواندنی لذت برده باشید.