در این پست 3 تا از تاثیرگذارترین داستان های کوتاه آموزنده را برای شما عزیزان آماده نموده ایم که قطعا با خواندن این داستان های آموزنده نکات و تذکراتی جدی را خواهید یافت که در زندگی تان بسیار مفید خواهد بود. در ادامه این داستان های آموزنده را با هم می خوانیم.

داستان های کوتاه آموزنده

داستان های کوتاه آموزنده : هدیه فارغ التحصیلی

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل گشت. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به دشواری توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می نمود که روزی صاحب همان ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، همان ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید همان را دارد. بلاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او تذکر داد:…

من از برخورداری از پسر خوبی مانند تو بی نهایت مغرور و خوشحال هستم و تو را بیش از هر کسی دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو اما نا امید، جعبه را گشود و در همان یک انجیل قشنگ، که روی همان نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و فریاد کشید : با همه مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک نمود.

بیشتر بخوانید >>>  داستان ترسناک واقعی : 1 داستان ترسناک کوتاه و وحشت آور خواندنی

(ادامه داستان های آموزنده)
سال ها گذشت و مرد جوان در عمل و تجارت موفق گشت. منزل زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به همین فکر افتاد که پدرش، حتماً بسیاری پیر شده و بایستی سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. ولی قبل از اینکه اقدامی کند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در همان بود و حاکی از همین بود که پدر، همه اموال خود را به او بخشیده میباشد. پس مورد نیاز بود فوراً خود را به منزل برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به منزل پدر رسید، در قلبش احساس حزن و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، آن انجیل قدیمی را باز یافت. در حالی که اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات همان را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد همان پیدا کرد. در کنار همان، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی همان نوشته شده بود: همه مبلغ پرداخت شده می باشد.

بیشتر بخوانید >>>  2داستان ترسناک:جاده جنگلی شمال ودخترکان درباغ دورافتاده (واقعی)

این داستان های کوتاه آموزنده به ما یادآوری می کنند که زود قضاوت نکنیم مخصوصا نسبت به عزیزانمان! (داستان های آموزنده)

داستان های آموزنده

داستان های آموزنده : دعا بنما گندمت آرد شود!

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد بکند.

زاهد خاطر نشان کرد: «در صورتی که گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».

آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا بنما گندمت آرد بشود.»

در ادامه اخرین داستان های آموزنده از این داستان های کوتاه آموزنده را با هم می خوانیم :

داستان های آموزنده کوتاه

داستان های آموزنده کوتاه : پند عارف به جوان ثروتمند

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای حیات نیک خواست.
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
خاطر نشان کرد: انسان هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه بنما و بعد بگو چه می بینی؟
تذکر داد: خودم را می بینم !
عارف تذکر داد: ….
دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه
ولی در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در همان چیزی جز شخص خودت را نمی نگری
همین دو چیز شیشه ای را با هم قیاس بنما :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به همان ها احساس عشق مي نمايد.
ولی وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می گردد، فقط خودش را می بیند
فقط وقتی قیمت داری که شجاع باشی و همان پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،
تا دفعه دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری!

بیشتر بخوانید >>>  حکایت های کوتاه : 3 حکایت کوتاه، خواندنی و بسیار تاثیر گذار

امیدواریم از مطالعه این داستان های آموزنده لذت برده باشید و هرچند کم توانسته باشیم انتقال دهنده پیام های مهم این داستان های کوتاه آموزنده به شما باشیم. (داستان های آموزنده)