مولانا عارف و شاعر عظیم ایرانی و صاحب یکی از عظیم ترین آثار ادبیات فارسی یعنی مثنوی معنوی میباشد. مولانا از شاعران عظیم قرن هفتم میباشد که آثار بسیاری گران بها همچون مثنوی معنوی را از خویش به یادگار گذاشته میباشد که شهرتی جهانی دارند. در ادامه زیباترین اشعار مولانا و اشعار عاشقانه و عارفانه مولانا را برای شما حاضر نموده ایم که امیدواریم از همین اشعار مولانا حظ مکفی را ببرید.

اشعار مولانا مثنوی معنوی

همچنین می توانید کتاب الکترونیکی مثنوی معنوی مولوی را در قالب pdf در ادامه دانلود نمایید.

اشعار مولانا مثنوی معنوی

دانلود کتاب الکترونیکی مثنوی معنوی

برای دانلود کتاب ارزشمند مثنوی معنوی در قالب pdf بر روی لینک زیر کلیک نمایید.(فایل کتاب مثنوی معنوی فشرده سازی شده است (zip) )

دانلود کتاب مثنوی معنوی

اشعار مولانا مثنوی معنوی

 زیباترین اشعار مولانا (عاشقانه عارفانه)

یکی از زیباترین اشعار عاشقانه عارفانه مولانا جلال الدین محمد بلخی را در ادامه با هم می خواهیم :

پوشیده چون جان میروی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون میروی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا
در پیش یعقوب اندر آ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو
ای شاخه ‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم میکشی یک دم به باغم میکشی
پیش چراغم میکشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست
اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

امیدواریم از این شعر زیبای مولانا همچون دیگر اشعار مولانا لذت برده باشید و وزن و قافیه های بی نظیر آن در شما شوق و شعف ایجاد کرده باشد.

اشعار مولانا مثنوی معنوی

زیباترین اشعار مولانا (از مثنوی معنوی)

شاید بتوان این شعر مولانا را یکی از زیباترین و معروف ترین اشعار مولانا دانست. مثنوی ای که در ابتدای مثنوی معنوی آورده شده است و مضامینی بس عارفانه را بیان می کند. در ادامه این شعر زیبای مولانا را باهم می خوانیم :

بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد
از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــی‌کــــنـد

کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــده‌انـد
در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــده‌انـد

سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق
تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق

هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش

مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم
جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم

هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من
از درون مـن نجســت اســـرار مــن

ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست
لیـک چشم و گوش را آن نور نیست…

امیدواریم از این مثنوی ارزشمند مولانا نیز نهایت لذت را برده باشید و توصیه می کنیم درباره این شعر زیبای مولانا و مضامین ارزشمند بیان شده در آن بیش تر مطالعه نمایید.

اشعار مولانا مثنوی معنوی

اشعار مولانا

یکی از زیباترین غزلیات دیوان شمس مولوی را در ادامه با هم می خوانیم :

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

بیشتر بخوانید >>>  چند تا از بهترین اشعار عارفانه (شعر عرفانی) از بزرگترین شعاری ایرانی

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

امیدوارم از این غزل زیبا همچون دیگر اشعار مولانا لذت برده باشید.

اشعار مولانا مثنوی معنوی

اشعار مولانا (از مثنوی معنوی)

یکی دیگر از اشعار مولانا در مثنوی معنوی را که شاید کم تر شنیده و خوانده باشید آماده کرده ایم که امیدوارم لذت ببرید :

آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست

گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا
گفت نیم عمر تو شد در فنا

دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب
لیک آن دم کرد خامش از جواب

باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن بگو
گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو

گفت کل عمرت ای نحوی فناست
زانک کشتی غرق این گردابهاست

محو می‌باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد

چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر

ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای
این زمان چون خر برین یخ مانده‌ای

گر تو علامه زمانی در جهان
نک فنای این جهان بین وین زمان

مرد نحوی را از آن در دوختیم
تا شما را نحو محو آموختیم

فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف
در کم آمد یابی ای یار شگرف

آن سبوی آب دانشهای ماست
وان خلیفه دجلهٔ علم خداست

ما سبوها پر به دجله می‌بریم
گرنه خر دانیم خود را ما خریم

باری اعرابی بدان معذور بود
کو ز دجله غافل و بس دور بود

گر ز دجله با خبر بودی چو ما
او نبردی آن سبو را جا بجا

بلک از دجله چو واقف آمدی
آن سبو را بر سر سنگی زدی

امیدوارم از این داستان حکیمانه مولانا که آن را در قالب اشعاری زیبا بیان کرده است بهره برده باشید.

اشعار مولانا مثنوی معنوی

اشعار مولانا : یک مثنوی شورانگیز دیگر

یکی دیگر از زیباترین اشعار عاشقانه مولانا با وزنی شورانگیز را آماده کرده ایم که امیدواریم از این شعر نیز لذت ببرید.

ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا
ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما

ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا
جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا
پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتـــــش ســودای دل ای وای دل ای وای مـــــا

اشعار مولانا مثنوی معنوی

اشعار مولانا : امروز دیدم یار را …

شعری کوتاه از اشعار مولانا در وصف دیدار یار که خواندنش لذتی شیرین دارد.

امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را
می‌شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی
خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل
از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا
گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان
گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا
چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی
چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا
بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو را
بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا

اشعار مولانا مثنوی معنوی

اشعار مولانا : پیراهن یوسف …

یکی دیگر از اشعار ضربی مولانا خطاب به معشوق را با هم می خوانیم :

ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما

بیشتر بخوانید >>>  چند تا از بهترین اشعار عشق : چندین شعر زیبای عاشقانه و پر احساس

ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ‌ها
ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس
ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا
ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش
پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی
ای جویبار راستی از جوی یار ماستی
بر سینه‌ها سیناستی بر جان‌هایی جان فزا
ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش
ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

همانطور که دیدید مولانا با مهارت تمام با استفاده از کلماتی هم آهنگ به زیبایی ابیاتی ریتمیک را خلق می کند اشعاری عاشقانه که حتی با سلیقه مرمان این روزگار نیز سازگار است.

اشعار مولانا مثنوی معنوی

اشعار عاشقانه مولانا : من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم

یکی دیگر از اشعار عاشقانه و ضربی حضرت مولانا که مطمئننا از خواندن آن لذت خواهید برد :

من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم

نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم

نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم

نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم

مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم

نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهــــل زمــــانم

خـــرد پـــوره آدم چـــه خبـــر دارد از ایــن دم

کــــه مــن از جمــله عالــم به دو صد پرده نهانم

مشنـو این سخن از من و نه زین خاطر روشن

که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم

امیدوارم شما هم از این شعر مولانا لذت برده باشید.

اشعار مولانا مثنوی معنوی

اشعار عاشقانه مولانا : جانا قبول گردان …

اشعار مولانا چه عارفانه و چه عاشقانه همواره با مهر و امضای سبک این شاعر بزرگ پارسی هموراه است که در شعر بعدی به وضوح دیده می شود.

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را
بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را
بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله
تا گل سجود آرد سیمای روی ما را
مخمور و مست گردان امروز چشم ما را
رشک بهشت گردان امروز کوی ما را
ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را
از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را
شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم
فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را
ای آب زندگانی ما را ربود سیلت
اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را
گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو
همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را
گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم
زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را
مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کن
کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را
نک جوق جوق مستان در می‌رسند بستان
مخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را
ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید
گر بشنود عطارد این طرقوی ما را
سیلی خورند چون دف در عشق فخر جویان
زخمه به چنگ آور می‌ زن سه توی ما را
بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا
گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را

اشعار مولانا مثنوی معنوی

اشعار مولانا : عالم همه دریا شود

یکی دیگر از اشعار مولانا را برای شما عزیزان آماده نموده ایم :

عـــــالم همـــه دریــا شـــود دریـــا ز هیبت لا شـــود
آدم نماند و آدمی گــــر خــــویش بـــا آدم زند
دودی بـــرآید از فلك نــی خلق مـــاند نــی ملـــك
زان دود ناگــــه آتشی بر گــــنبد اعظم زند
بشكافد آن دم آسمان نی كون ماند نی مكان
شوری درافتد در جهــان وین سـور بر ماتم زند
گـــه آب را آتش بــرد گــه آب آتش را خــورد
گــه مــوج دریای عــدم بـــر اشــهب و ادهـــم زند
خورشیـد افتــد در كـــمی از نـــور جان آدمی
كـــم پـرس از نامحـــرمان آنجا كـــه محرم كـم زند

امید است این شعر عارفانه حضرت مولانا نیز مورد توجه شما قرار گرفته باشد.

اشعار مولانا مثنوی معنوی

اشعار مثنوی معنوی مولانا : امیر المومنین علی (ع)

در این شعر زیبا از مثنوی معنوی مولانا ماجرای بزرگواری امام علی (ع) در یکی از جنگ ها را به زیبایی بیان می کند.

بیشتر بخوانید >>>  سرگذشت سعدی + زیباترین اشعار سعدی از گلستان و بوستان سعدی

گفت امیر المؤمنین با آن جوان
که به هنگام نبرد ای پهلوان
چون خدو انداختی در روی من
نفس جنبید و تبه شد خوی من
نیم بهر حق شد و نیمی هوا
شرکت اندر کار حق نبود روا
تو نگاریدهٔ کف مولیستی
آن حقی کردهٔ من نیستی
نقش حق را هم به امر حق شکن
بر زجاجهٔ دوست سنگ دوست زن
گبر این بشنید و نوری شد پدید
در دل او تا که زناری برید
گفت من تخم جفا می‌کاشتم
من ترا نوعی دگر پنداشتم
تو ترازوی احدخو بوده‌ای
بل زبانهٔ هر ترازو بوده‌ای
تو تبار و اصل و خویشم بوده‌ای
تو فروغ شمع کیشم بوده‌ای
من غلام آن چراغ چشم‌جو
که چراغت روشنی پذرفت ازو
من غلام موج آن دریای نور
که چنین گوهر بر آرد در ظهور
عرضه کن بر من شهادت را که من
مر ترا دیدم سرافراز زمن
قرب پنجه کس ز خویش و قوم او
عاشقانه سوی دین کردند رو
او به تیغ حلم چندین حلق را
وا خرید از تیغ و چندین خلق را
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر
بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر
ای دریغا لقمه‌ای دو خورده شد
جوشش فکرت از آن افسرده شد
گندمی خورشید آدم را کسوف
چون ذنب شعشاع بدری را خسوف
اینت لطف دل که از یک مشت گل
ماه او چون می‌شود پروین‌گسل
نان چو معنی بود خوردش سود بود
چونک صورت گشت انگیزد جحود
همچو خار سبز کاشتر می‌خورد
زان خورش صد نفع و لذت می‌برد
چونک آن سبزیش رفت و خشک گشت
چون همان را می‌خورد اشتر ز دشت
می‌دراند کام و لنجش ای دریغ
کانچنان ورد مربی گشت تیغ
نان چو معنی بود بود آن خار سبز
چونک صورت شد کنون خشکست و گبز
تو بدان عادت که او را پیش ازین
خورده بودی ای وجود نازنین
بر همان بو می‌خوری این خشک را
بعد از آن کامیخت معنی با ثری
گشت خاک‌آمیز و خشک و گوشت‌بر
زان گیاه اکنون بپرهیز ای شتر
سخت خاک‌آلود می‌آید سخن
آب تیره شد سر چه بند کن
تا خدایش باز صاف و خوش کند
او که تیره کرد هم صافش کند
صبر آرد آرزو را نه شتاب
صبر کن والله اعلم بالصواب

اشعار مولانا مثنوی معنوی

شعر زیبای مولانا: بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود…

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

دیده عقل مست تو چرخه ی چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود

جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند

عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی!؟ بی تو به سر نمی شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می کنی بی تو به سر نمی شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم

ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود

خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای

وز همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود

گر تو نباشی یار نم گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم؟ بی تو بسر نمی شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمی شود

 

لطفا اشتراک گذاری نمایید