2 داستان ترسناک برای شما عزیزان آماده نموده ایم که امیدواریم از آن ها لذت ببرید علاوه براین گنجینه ای از بهترین و جذاب ترین داستان های کوتاه و بلند فارسی را اعم از داستان ترسناک، داستان عاشقانه، داستان خنده دار و طنز و مخصوصا داستان های آموزنده برای شما عزیزان گردآوری کرده ایم که امیدواریم مورد رضایت شما قرار گیرد.

داستان ترسناک940205

داستان ترسناک

شاید برای خیلی ها که دنبال هیجان هستند داستان ترسناک از مهم ترین انواع داستان ها محسوب شود به همین دلیل در انتهای همین صفحه داستان های ترسناک جذاب و پر هیجانی را آماده کرده ایم که امیدواریم این تازه های داستان ترسناک حداکثر ترس را در شما القا کنند!!! علاوه براین از طریق لینک های زیر نیز می توانید دیگر داستان های مجله تفریحی سرگرمی هوش پارسی را مطالع نمایید.

داستان عاشقانه 931218

داستان های عاشقانه

داستان های عاشقانه از محبوب ترین داستان های اینترنتی هست که طرفداران زیادی را هم به خود جذب کرده است. با کلیک بر روی لینک زیر می توانید زیباترین داستان های عاشقانه را مطالعه کنید و از آن لذت ببرید :

برای مشاهده داستان های عاشقانه کلیک نمایید

داستان 931218

داستان های کوتاه : گنجینه ای از انواع داستانک ها

امروزه حوادث روزانه ما را به سمتی سوق داده است که خیلی وقت نداریم پس اگر شما هم از آن دسته افرادی هستید که وقت (و یا شاید حوصله) خواندن داستان های کوتاه را ندارید می توانید انواع داستان های کوتاه ترسناک، خنده دار و آموزنده را مطالعه نمایید :

برای مشاهده داستان های کوتاه کلیک نمایید

داستان های کوتاه عاشقانه 931218داستان های کوتاه عاشقانه

از آنجایی که داستان کوتاه عاشقانه طرفداران ویژه ای دارد این بخش را از دیگر داستان های کوتاه جدا کردیم تا به طور ویژه بتوانید داستان های زیبا و کوتاه عاشقانه را مطالعه نمایید و لذت ببرید :

برای مشاهده داستان های کوتاه عاشقانه کلیک نمایید

داستان کوتاه طنز 931218

داستان های طنز

حداقل در داخل ایران به جرات می توان گفت داستان های خنده دار و طنز یکی از پر طرفدارترین انواع داستان ها هستند در این بخش می توانید خنده دارترین داستان های کوتاه و بلند طنز را مطالعه کنید:

برای مشاهده داستان های طنز کلیک نمایید

داستان آموزنده 931218

داستان های آموزنده

در کنار داستان ترسناک می توان داستان های آموزنده را در یک سطح از محبوبیت قرار داد ولی بی شک یکی از تاثیر گذار ترین انواع داستان ها همین داستان های آموزنده هستند از آن ها لذت ببرید:

برای مشاهده داستان های آموزنده کلیک نمایید

داستان ترسناک 9312182

داستان ترسناک : جاده شمال

یکی از دوستام تعریف می کرد که یک شب که داشت از روستای پدرش بر می گشته شهر تو جاده شمال نزدیکای اردبیل بوده که تصمیم میگیره از جاده قدیمی که با صفاتر بوده بیاد به خاطر همین مجبور بوده ک از وسط جنگل رد بشه!
دوستم ادامه این داستان ترسناک رو اینطوری تعریف کرد: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که ناگهانی ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نشد که نشد.
وسط های جنگل، داشت شب می شد، نم نم بارون هم گرفته بود. اومدم بیرون یکمی با موتور ماشی سر و کله زدم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین چیزی سر در میارم ک بتونم درستش کنم!!!(داستان ترسناک)
راه افتادم تو قلب جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. بدجوری داشت بارون میومد. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین بسیاری بی سر و صدا و بی صدا بغل دستم وایساد. منم هرگز معطل نکردم و فورا پریدم تو ماشین ! اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا نمایم هم نبودم.
زمانی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا برای این که از راننده تشکر نمایم اما دیدم هیچ کس پشت فرمون و صندلی جلو ماشین نمی باشد که نمی باشد !!! آرام آرام داشتم به خویش میمومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد همچنان خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلو راهمون سبز گردید ! تمامی جسمم یخ کرده بود از بیم و سرما !!!(داستان ترسناک)
حتی نمیتونستم داد بزنم و ماشین نیز همونطوری داشت می رفت وسط دره که تو لحظه های انتها خودم رو به خداوند اینقدر قریب دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم قشنگ اشهد رو بیان کرده بودم !!! تو لحظه های انتها، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو پیچوند به سوی جاده من که هیچی نمیفهمیدم مجموعا داستانی شده بود عجیب !!!
اما هر بار که ماشین به سوی دره یا کوه داشت می رفت، همون دست میومد و فرمون رو به سوی جاده میپیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک لحظه نیز فکر نکردم !!! در ماشین رو باز کردم و خودم رو بیرون انداختم !!! اینقدر تند تند می دویدم که نفس نفس می زدم !!!(داستان ترسناک)
رسیدم به آبادی و رفتم توی قهوه خونه و ولو گشتم رو صندلی. پس از اینکه به هوش اومدم جریان رو برای بقیه تعریف کردم. زمانی قصه تموم گشت، تا چند ثانیه همگی ساکت بوده اند یک بار در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس خیس اومدن تو.
یکی از اون دو نفر رو به دوستش داد زد: حسن! حسن! نگاه کن این همون کودنی هست که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل می دادیم سوار ماشین شده بود!!!

بیشتر بخوانید >>>  5 داستان کوتاه آموزنده بزرگان: پودر کنتاکی|پوتین|دکترحسابی و...

اینم یه جور داستان ترسناک بود دیگه!!! امیدوارم خوشتون اومده باشه و اگه از این داستان ترسناک نترسیدید حداقل خندیده باشید!!!

داستان ترسناک940205

داستان ترسناک:دخترکان

(صحت این داستان ترسناک مورد تایید ما نیست)

در حدود یک روز قبل رفیقی پیش من آمد و گفت یک داستان عجیب دارم و آن داستان این میباشد : مدت ها پیش منزلی خریدم که موقع خرید سمت غرب حیاطش هیچ دیواری نداشت و زمانی که علتش را پرسیدم فروشنده گفت ما نتوانستیم دیوارش را به اتمام برسانیم تو خودت زحمت دیوار را بکش تا مدتی دستم خالی بود و آن جا هم محله ای بود که تازه می خواست شکلی بگیرد و خانه ها از یکدیگر فاصله داشتند و در پایه تپه بودند. مدتی پیش دیوار غربی حیاط خانه را ساختم ولی چند روزی طول نکشید که در نیمه شب دیوار بدون اینکه حتی یک آجرش هم جدا شود کامل و یک جا افتاد!
ابتدا فکر کردم کارگری که آورده بودم کارش را به خوبی انجام نداده است و بعد از مدتی به دنبال یک کارگر دیگر گشتم که کارش حرفه ای باشد و مجدداً به هر بدبختی دیواری خوب و محکم ساخته شد ولی باز هم در کمال تعجب پس از دو روز همان داستان اتفاق افتاد با خود گفتم احتمالاً افرادی عمداً در نیمه شب آمده و دیوار را خراب می کنند مجددا کارگرانی ماهر آوردم و خواستم دیواری بسازند که هیچ گاه نتوان خرابش کرد نکته بسیار مهمی وجود داشت و آن هم این بود که هر دفعه دیوار به سمت خارج حیاط می افتاد.
فکر کردم هر کسی که این کار را می کند دیوار را با چیزی به سمت خارج می کشد تا تخریب شود چرا که در غیر این صورت خطر این که خودشان در زیر آوار بمانند بسیار است از این جهت تصمیم گرفتم چند روزی را در حیاط بخوابم تا اگر افرادی آمدند و خواستند دیوار را خراب کنند متوجه شوم ولی از ترس اینکه نکند این دفعه به سمت داخل حیاط خراب شود در جلوی درب حیاط خوابیدم شب سوم بود که صحنه بسیار عجیبی دیدم و این جا بود که واقعا داستان ترسناک شده بود در نصف های شب احساس کردم عده ای دارند دیوار را هل می دهند فورا تکه چوبی را که از قبل آماده کرده بودم برداشتم و به بیرون خانه دویدم صحنه باور نکردنی بود هیچ کس در آنجا نبود ولی دیوار داشت تکان می خورد تا اینکه به زمین افتاد و تخریب شد درست مثل دفعات قبل نه زلزله بود و نه طوفان از آن پس فکر ساختن دیوار حیات را از سرم بیرون کردم ترسیدم اگر در ساخت دیوار پا فشاری کنم مشکلی پیش بیاید.
چند ماهی گذشت و داستان های ترسناک تر شد چرا که همسرم یک شب به من گفت که دختر 6 ساله ام حرف های عجیبی می زند چند روزی است که صبحانه نمی خورد وقتی دلیلش را پرسیدم گفت دیشب با دوستانم بازی می کردیم و خوراکی های زیادی آورده بودند که من همه را خوردم فکر کردم خیال پردازی می کند پرسیدم دوستانت چند نفر بودند گفت سه نفر گفتم چرا شب می آیند بازی و روز ها نمی آیند گفت روزها پدرشان اجازه نمی دهد و شب ها می آیند.

بیشتر بخوانید >>>  5 داستان کوتاه عاشقانه غمگین و گریه آور(عاشقانه های ماندگار)

گفتم خانه دوستانت کجا هست گفت همین جا در حیاط خانه ما! وقتی پرسیدم دوستانت چه شکلی هستند چیزی بیان کرد که زیادی ترس مرا فرا گرفت تذکر داد هر سه تا این اندازه و با دست قدشان را نشان داد حدود 50 سانتی متر و هر سه چادر به سر می کنند این نطق های همسرم مرا زیادی نگران کرد شب همه که خوابیدند در رختخواب بیدار ماندم و در نیمه های شب دیدم سه موجود عجیب با مشخصاتی که دخترم قبلا گفته بود از زیر پله ای که در راهرو خانه وجود داشت بیرون آمدند و دخترم را بیدار کردند که در همین هنگام من فریاد زدم که به دخترم دست نزنید!
که ناگهان محو شدند به مدت یک هفته همسرم را به همراه دخترم به منزل پدری اش فرستادم تا فکری برای این داستان پیش آمده بنمایم چراکه نمی توانستم خانه را رها نمایم از یکی از دوستانم خواستم تا شب را پیش من بگذراند اما فقط یک شب ماند چون در همان ابتدای شب بود که پنجره ها شروع به لرزیدن کرد دقیقا مثل اینکه عده ای پنجره را گرفته و تکان می دادند و بعد از نیم ساعت با سنگ به شیشه می زدند به گونه ای که نه من و نه دوستم تا صبح نخوابیدیم و حالا خانه را ترک کرده ام و گاهی در روز به آنجا سری می زنم همه محله ای ها هم موضوع را متوجه شده اند و نمی توانم آن خانه را بفروشم.
(درستی این قصه ترسناک مورد تایید ما نمی باشد)

لطفا اشتراک گذاری نمایید