داستان های کوتاه عاشقانه بی نظیری در طول تاریخ اتفاق افتاده اند که خواندن هر یک از آن ها تا چند روز فکر ما را مشغول می کند، داستان کوتاه عاشقانه ای که حتی می تواند مسیر زندگی ما را عوض کند.

داستان کوتاه عاشقانه

کوشش داریم زیباترین و لطیف ترین داستان های کوتاه عاشقانه را برای شما عزیزان گردآوری نماییم به امید این که از مطالعه این داستان کوتاه عاشقانه احساس خوبی به شما دست دهد:

داستان کوتاه عاشقانه داستان های کوتاه عاشقانه سی دی فروشی

داستان های کوتاه عاشقانه:داستان کوتاه عاشقانه سی دی فروش

 

از قضا پسری به دختر مغازه سی دی فروشی علاقه پیدا کرده بود ولی در ارتباط با داستان کوتاه عاشقانه  اش چیزی به او نگفته بود. هر روز به اون مغازه می رفت و یک سی دی می خرید تنها بخاطر صحبت کردن و دیدن اون دختر… از بد زمانه پس از یک ماه پسرک این جهان را ترک کرد… وقتی دخترک دید اطلاعی از پسر نیست به در خونه پسر رفت و ازش سراغ گرفت مامان پسرک ماجرای مرگ پسر ا تعریف کرد و اون رو به اتاق پسرش برد… دخترک دید که همه سی دی ها همچنان باز نشده اند… دخترک با دیدن این صحنه شوکه شد و گریست و سخت گریه کرد… میدونی به چه دلیل گریه می کرد ؟ برای اینکه تو تمامی این دوره نامه های عاشقانه اش به پسرک رو توی جعبه سی دی ها می گذاشت و به پسرک میداد…

امیدواریم از این داستان کوتاه عاشقانه حظ برده باشید.
داستان کوتاه عاشقانه داستان های کوتاه عاشقانه دخترک نابینا

داستان های کوتاه عاشقانه : داستان کوتاه عاشقانه دختر نابینا

از بد زمانه دخترکی نابینا دل باخته پسری می گردد که او هم دخترک را با وجود معلولیتش دوست می دارد. دخترک به طور مداوم به پسر تذکر داد اگه من بینا بودم می فهمیدی که چقدر بهت علاقه دارم، اتفاقا فردی پیدا می گردد و دو چشم خویش را به دخترک نابینا هدیه مي كند. پس از بینا شدن دخترک می بیند که پسر هم نابیناست و او را رها مي نمايد، پسرک داستان عاشقانه ما در جواب به این حرکت دختر به او می گوید برو ولی مراقب چشم هایم باش !!!

امیدواریم از این قصه کوتاه عاشقانه ای که خیلی تأثیرگذار هم بود حظ برده باشید.

داستان کوتاه عاشقانه داستان های کوتاه عاشقانه همکلاسی

داستان های کوتاه عاشقانه : داستان عاشقانه همکلاسی

زمانی سر کلاس بودم تمامی حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و به طور مداوم من رو “داداشی ” صدا می کرد. خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه لکن اون هیچگاه به این مطلب اعتنا نمی کرد.
خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام تنها “داداشی ” باشم، من دل باختهش هستم لکن اونقدر کم رو هستم که نمی تونم بهش بگم…. علتش رو هم نمی دونم.
تلفنم زنگ زد، این دفعه خودش بود، گریه می نمود، دوستش دلش رو شکسته بود، از من خواست که پیشش باشم، نمیخواست تنها باشه، من هم رفتم پیشش و چند ساعتی با هم بودیم. فرصتی کنارش بودم. تمامی فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود، از اعماق جانم آرزو می نمودم که عشقش متعلق به من باشه. پس از چند ساعت دیدن فیلم و خوردن چیپسو پفک، خواست بره، به من نگاه کرد و خاطر نشان کرد:”سپاسگزارم ”.
یک روز از این داستان های کوتاه عاشقانه ما گذشت ،نه فقط یک روز یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم جشن پایان تحصیل فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. از عمق جانم می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اصلا به من توجهی نمی کرد ، و من این رو می دونستم ، قبل از این که خونه بره اومد سمت من، با همون لباس و کلاه جشن ، با وقار خاص و آهسته گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، ممنونم.
خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط “داداشی” باشم، من عاشقش هستم ولی اونقدر خجالتی هستم که نمی تونم بهش بگم …. دلیلش رو هم نمی دونم.
نشستم روی صندلی، آره صندلی ساقدوش ، اون دختر حالا داره ازدواج می کنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدید با کسی دیگه شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون این طوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سال های دور و درازی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون آروم گرفته ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، نوشته بود :
” تمام توجهم به اون بود. آرزو می کنم که عشقش برای من باشه. اما اون اصلا توجهی به این موضوع نداره و من این رو می دونم. خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط “داداشی” باشم، من عاشقش هستم ولی اونقدر خجالتی هستم که نمی تونم بهش بگم …. دلیلش رو هم نمی دونم. … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

بیشتر بخوانید >>>  2 تا داستان طنز کوتاه جدید : شوخی با حافظ و داستان طنز چکمه

داستان های کوتاه عاشقانه همواره به ما نکاتی را گوش زد می کنند که نباید آن را دست کم بگیریم درست مثل همین داستان کوتاه عاشقانه …

داستان کوتاه عاشقانه داستان های کوتاه عاشقانه عصای سفید 931219

داستان های کوتاه عاشقانه : داستان کوتاه عاشقانه عصای سفید

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی
دخترک کمی آن طرف تر بر روی نیمکت چوبی در کنار پیرمرد نشسته بود و رو به آب نمای سنگی گریه می کرد .
پیرمرد از دخترک پرسید :
– ناراحتی؟
– نه
– مطمئنی ؟
– نه
– چرا داری گریه می کنی ؟
– دوستام منو دوست ندارن
– چرا دوست ندارن؟
– جون قشنگ نیستم .
– تا حالا کسی این رو بهت گفته ؟
– چی رو؟
– این که تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
– راست میگی ؟
– از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش شاد شاد دوید ؛
لحظاتی بعد پیر مرد داستان کوتاه عاشقانه ما اشک هایش را پاک کرد، کیفش را باز کرد و عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

یکی از زیباترین داستان های کوتاه عاشقانه ای که شنیده ایم که از صفا و صمیمت سخن می گوید و امیدواریم که از این داستان کوتاه عاشقانه لذت برده باشید.

بیشتر بخوانید >>>  یک داستان عاشقی واقعی (داستان عاشقانه کوتاه و گریه آور)

داستان های کوتاه عاشقانه زیبا

داستان های کوتاه عاشقانه:داستان کوتاه عاشقانه زیبا

دختر: می دونی! دلم… برای یک پیاده روی با هم… برای رفتن به مغازه های کتاب فروشی و نگاه کردن کتاب ها… برای بوی کاغذ نو… برای راه رفتن با هم شونه به شونه و دیدن نگاه حسرت بار دیگران… آخه هیچ زنی نیست که مردی مثل مرد من داشته باشه!
پسر: آره می دونم… می دونم… دل من هم تنگت شده… برای دیدن آسمون زیبای چشمات… برای بستنی های شاتوتی که باهم می خوردیم… برای خونه ای که توی خیالمون ساخته بودیم ومن مرد اون خونه بودم….!
دختر: یادت هست همیشه می گفتی به من می گفتی “خاتون”
پسر: آره… واسه این که تو منو یاد دخترهای ابرو کمون دوران قجر می انداختی!
دختر: ولی من که خیلی بور بودم!
پسر: آره… ولی فرقی نمی کنه!
دختر: آخ چه روزهای خوبی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو داره… وقتی توی دستام گره میشدن… مجنون من…
پسر: …
دختر: چی شد چرا هیچی نمیگی؟
پسر: …
دختر: منو نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…
پسر: …
دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا گریه دارن… فدای توبشم…
پسر: خدا… نه… (گریه(
دختر: چرا داری گریه میکنی؟
پسر: چرا گریه نکنم… ها؟
دختر: گریه نکن دیگه … من دوست ندارم مردم گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… زود باش بخند…
پسر: وقتی دستات رو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو پاک کنه …
دختر: بخند ای همه داستان عاشقانه زندگی من … و گرنه من هم گریه خواهم کرد…
پسر: باشه… قبول… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی اصلا نمی تونم بخندم
دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی واسم خریدی؟
پسر: آخه توکه میدونی من از این داستان ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یک هدیه خوب آوردم…
دختر: چی…؟ زودباش بگو بهم دیگه… آب از لب و لوچه ام آویزون شده …
پسر: …
دختر: باز که ساکت شدی؟
پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… و یک بغض ابدی و طولانی آوردم…!
تک عروس گورستان!
خیابون ها پنج شنبه ها دیگه بدون تو هیچ صفایی نداره…!
اینجا کناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و فاتحه و دلتنگی
امان… خاتون روز های خوب من! توخیلی وقته که…
آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی تنهایی من…
دیگر نگران قرص های نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از داستان کوتاه عاشقانه زندگی مان نباش…!
نگران نگاه های خیره مردم به اشک هایم هم نباش
بعد از تو مرد نیستم اگر بخندم…
آرام بخواب خاتون….

بیشتر بخوانید >>>  داستان ترسناک واقعی : 1 داستان ترسناک کوتاه و وحشت آور خواندنی

یکی از زیباترین داستان های کوتاه عاشقانه گفتگویی بود که امیدواریم از این داستان کوتاه عاشقانه لذت برده باشید.

لطفا اشتراک گذاری نمایید